تبلیغات
جامی از احساس
جامی از احساس

بی سرزمین تر از باد کولی تر از ستاره


حالا تو با ما هم..........

مثل مسافرهای تنها مانده در راهم
 
خرمای مقصد بر نخیل و دست کوتاهم
 
من می توانم آنچنان باشم که می خواهی
 
تو می توانی انچنان باشی که می خواهم ؟
 
من می توانم سایه ای باشم به دنبالت
 
تو می توانی آسمان باشی به همراهم
 
یک روز می گویی که از خاطر ببر مارا
 
یک روز می گویی که از یادت نمی کاهم
 
تو می توانی تا کنی با دیگران هر جور
 
باور ندارم نازنین حالا تو باما هم ......

 





دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نفر زیر چتر شعر ()
و ناگهان تو بیایی به ناز در بزنی سری به خلوت خاموش یک نفر بزنی

اگرگرم واگر سردیم باهم

اگر سبز واگر زردیم با هم

همین اول بیا عهدی ببندیم

اگر سود و ضرر کردیم با هم

چگونه بگذرم از تو؟چگونه

که ما همزاد یکدردیم باهم

من از این راه می ترسم نترسم؟

بیا!از نیمه برگردیم باهم

میان کینه ها از خود بپرسیم

که آیا ما جوان مردیم باهم

چنان با من شبیهی..نیست پیدا

دو تن ..انگار یک فردیم باهم

 





چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
قصه ی اون دلی که با برق چشمات میبری!!!!!!!!

جوراب هایت را بپوش با هم به مدرسه برویم!

               نترس!

 اتوبوس بزرگ است و کسی ما را کنار هم نمی بیند!

------------------------------------------------------------------------------------------------

مث آینه ای شكسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم

 

حالا من هزار تا دل هزار تا دستم

حالا من هزار تا آغوشِ ِشكسته م

 

حالا تكرار می شه چشمات توی چشمام

حالا اندازه ی دنیا تو رو می خوام

 

حالا چن هزار دلیل تازه دارم

كه چشامو از چشات بر نمی دارم

 

حالا هر دقیقه دارم از تو سهمی

تو باید شكسته باشی تا بفهمی

 

 مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم

عبدالجبار کاکایی





سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
یادش به خیر

یاد آن روزهای کودکیم بخیر . من وخواهرم و عروسکها . چقدر بچه داشتیم و

بعد ها نوه دار هم  شدیم !

دخترم ستایش چقدر زیبا بود ، با آن چشمهای درشت سبز و موهای طلایی .

 

حتی قشنگ تر از دختر اعظم. دخترش اینقدر موهایش روشن بود که به

 

سفیدی می زد . وقتی می خواستم لجش را در بیاورم می گفتم دختر تو پیر

 

است و چقدر هم در کارم موفق بودم . خب آنوقتها نمی دانستم یک روز این

 

رنگ هم مد خواهد شد !

 

دخترم با دختر اعظم مدرسه می رفت . قدش بلند بود و میز آخر می

 

نشست . برایش دفتر درست کرده بودم . پاک کن ها را بریده و قلم ها را

 

شکسته بودم تا برایش لوازم التحریر درست کنم . مانتواش مثل مال

 

خودم آبی بود و مقنعه اش سفید . درسهایش به اندازه درسهای خودم خوب

 

بود و دستخطش هم  به بدی دستخط خودم ! بعدها که بزرگتر شد برایش

 

 لباس عروسی درست کردم . روی لباس توری سفیدش با آن دنباله بلند

 

دامنش مروارید دوختم . موهای طلایی اش را بالا بستم و تور روی سرش

 

 انداختم . مختصر جهیزیه ای تهیه کردم وبدون داماد ! فرستادمش خانه

 

بخت . بعد ها 3 بچه به دنیا آورد دو پسر و یک دختر .

 

 دختر اعظم  هم عروس شد . با چه جهیزیه ای . بیا و ببین ! مادرش چیزی

 

 کم نگذاشته بود . گرچه بعدها از شوهرش طلاق گرفت ( چون مادرش با مادر

 

داماد قهر کرده بود !) اما او هم مثل ستایش من 3 بچه داشت .

 

 

نوه هایمان با هم مدرسه می رفتند . باز هم دفتر و قلم و مدرسه .

 

آن روزها سوژه بازیهایمان همین چیزها بود . بازی کردن نقش مادر . مثل

 

مادرها غذا پختن ، میهمانی گرفتن ، حمام کردن بچه ها ، دوخت و دوز . اما

 

 بعد ها همه چیز عوض شد . آن عروسکهای کمر باریک و قد بلند و زیبا که

 

آمدند ( همان دخترهایم که از خارج برگشته بودند و اسمهایشان را درآنجا به

 

 آنا و جسیکا تغییر داده بودند ) دست به سیاه و سفید نمی زدند . همیشه

 

جلوی آینه بودند . چقدر برای آن لباسهای زیبا و چکمه های بلندشان پز می

 

 دادند . هر جا می رفتند سگشان هم دنبالشان بود . اینقدر فیس و افاده

 

داشتند که بازی کردن با آنها نمی چسبید . بنابراین خیلی زود دکوری شدند و

 

 برگشتند به همان خارجشان .

.

.

.

دوره عروسک بازی من تمام شد . اما عروسک ها روز به روز قشنگ تر و زیباتر

 

شدند . خیلی هاشان چند دست لباس و آینه و شانه و ... داشتند . انها

 

سمبل زیبایی و مد بودند . همه بچه ها دوست داشتند مثل آنها باشند

 

 

برای داشتن کیف و جا مدادی ودفتر با عکس آنها از هم سبقت می گرفتند

 

. آن روزها می گفتند این عروسکهای کمر باریک نشانی از تهاجم فرهنگی

 

است و من نمیفهمیدم یک عروسک چطور می تواند به فرهنگ یک کشور

 

تهاجم کند . 

 

اما حالا که می بینم یگانه هفت ساله نمی خواهد لباسهای تکراری بپوشد ،

 

نیلوفر سه ساله وقتی می بیند مامانش که رفته آرایشگاه و از او قشنگتر

 

شده ،  قهر می کند و پریای چهار ساله می خواهد ناخن هایش را فرنچ کند

 

 ، می فهمم عروسک بازی کردن با عروسک بودن چه فرقی دارد .

 

 

 حالا می فهمم وقتی که دکتر شریعتی می گفت " دخترهایمان را عروسک

 

کردند و پسرهایمان را مترسک " یعنی چه .





یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
چرا به مهتاب قانع شدیم ، پس خورشید چی ؟!!

این روزا به خیلی از تلخیهای این جامعه كثیف می خندم ، گاهی

 اوقات كه از بیرون این آكواریوم به خودمون نگاه می كنم ، واقعا خندم

 می گیره : از حركاتمون ، رفتارمون و مشغولیاتمون . ولی بی درنگ

 این خنده انقدر تلخ می شه كه ناخدآگاه اشكمو در میاره و باعث می

 شه كه فقط سرمو تكون بدم .

شدیم مثل یه دسته ماهی ترسو كه با هر ضربه به شیشه با ترس و

 لرز مسیرمون روعوض می كنیم ، جایی رو هم كه نداریم بریم ، به

ناچار یه گوشه منتظر ضربه بعدی می مونیم .

ما واقعا خنده دار هستیم مگه نه !؟؟

ولی می دونید چیه ، هر كس كه دید و نخندید شك نكنید كه یا بلد

 نیست بخنده یا كه از گریه دق كرده و مرده !!!

چند روز پیش پیرمردی توی تاكسی بهم می گفت : ببین دخترم به

اونی كه چیزی نمی دونه و دم نمی زنه یه چوب باید زد ولی به اونی

 كه می دونه و دم نمی زنه باید دو تا زد .... چون و چراش رو مسلما

خودتون می دونید ! ( یعنی ما هم جزء اونایی هستینم كه باید دو تا

بخوریم ؟! )

نمی دونم ... فقط كاش می شد كه به جای نگاه كردن به نیمه پر

لیوان ، جرات پر كردن نیمه خالی رو داشته باشیم و به این سوسوی

 ضعیف قناعت نكنیم .

باور كن كه جای ما اینجا نیست ... لیاقت ما دریاست !

 





پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
خدایا...

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

 ***

خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد

***

خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم





چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
به من حق بده
به همین سادگی نمی توانم بگویم دوستت دارم

تو جنگلی هستی با شاخ وبرگ های بسیار

کودکی که شب ها بی بهانه به خواب می رود

تو هستی،

دنیا باشد یا نباشد

گاهی عصبانی می شوم از این همه اتوبوس

که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند

مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد

و به غرورم برمی خورد

اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند

به من حق بده

چگونه می توانم بی خیال تو باشم

هنگامی که بهار آمده

با همه ی گل هایش

و اُردی بهشت که این گونه پنجره هایش را گشوده است؟

جواد کلیدری

 

 





سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
ای عشق

 mmm

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.

 قیصر امین پور





سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
عطش
آرزویم این است که در خواب بمیرم و گورم پر باشد از گوش ماهی ها

    به همه بگویید خاتون شهر در دریا غرق شد

     بگذارید مرگم هم دروغی باشد....

     پای چشم های گود افتاده ام نهالی بکار ... نهالی با شکوفه های باهار نارنج

     دلتنگیم را همراه قرص های خواب و بغض های هماره ام قورت میدهم

      هر شب و به مرگ می اندیشم هر صبح .

 

 





دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
برای دختری که به دل حسرت پدر دارد

 


 آخرین باری که این شعرو شنیدم تو شب شعر دانشگاه بود با نام

فکر می کنم پروانه های سوخته این تنها شعری بود که اون شب منو

 

تحت تاثیر قرار داد واشک رو مهمون چشمام کرد   یادش بخیر 

 

 

ای پیش پرواز كبوتر های زخمی

بابای مفقودالاثر، بابای زخمی

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس كی؟ كی از حال و هوای خانه غم پر؟

گیرم پدر یك آدم فرضیست ، باشد

تا كی فشار خون مادر بیست باشد؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یك قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی كتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عكس توی قاب می داد

اینجا كنار قاب عكست جان سپردم

از بس كه از این هفته ها سركوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!

خوب یك تكانی لااقل مرد حسابی!

یك بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یك بغل بابای من باش

ها ! یك بغل برگرد تنها جای من باش

شاید تو هم شرمنده ی یك مشت خاكی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاكی

عیبی ندارد خاك هم باشی قبول است

یك چفیه و یك ساك هم باشی قبول است

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

پروانه ای كه توی تار عنكبوت است

امشب عروسی می كنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

ای عكس هایت روی زخم دل نمك پاش

یك بار هم بابای معلوم الاثر باش

 

 

عظیم زارع

 

 

     

 





یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
من خسته

این جزء درگیری ترین غزل های منه شک دارم نظری نداشته باشین،

حتمن دارین مگه نه؟

 

این من خسته به دنبال خدا می گردد

 

مثل یک کفترچاهی رها می گردد

 

برق می زند انگار دوچشمان او

 

وای ازاین تن خاکی که جدا می گردد

 

شعله در شعله زده خرمن افکارم را

 

آن همه آری مشکوک که لا می گردد

 

من مکافاتم و در جلد خودم می سوزم

 

سرسنگین شده ام باز چرا می گردد.





شنبه 12 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
افکار واهی

جدیدترین غزلمه نظر بدین خواهشن:

TinyPic image

وقتی که دارم می زند افکار واهی

 

از چاله ی این ذهن می افتم به چاهی

 

شک می کنم آخر به این ابعاد هستی

 

انگار آویزان می شوم از پرتگاهی

 

قابیل هم مانندمن عاشق نمی شد

 

لج کرده با هر چه سپیدی ،بی گناهی

 

شیطان برای مرد بودن فرصتی داشت

 

حالا همه پنهان ویا دنبال راهی

 

تا گم شود ذرات این درد مقدس

 

در منجلاب سرزده از عمق آهی

 

تا مست گردیده هر کفتار این دشت

 

از چاله ی این ذهن می افتم به چاهی





پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
سیم کارت


فاطمه اختصاری


«هستی»! ولی نشد كه بفهمی «دكارت» را


توی سرت گذاشته‌ای «سیم كارت» را


می‌خواهی‌ام تماس بگیری بدون حرف


پوشانده است مغز تو را چند لایه برف


از حرف‌های سوخته‌ی توی گوشی‌ام


چیزی كه روی یخ زدگی‌ها بپوشی‌ام


من زنگ /می‌زنم به سرت فكر مرگ را


بر شیشه‌های پنجره مشتی تگرگ را


من فكر می‌كنم به تو از «هیچ‌كس نبود»


اما عزیز عشق تو در دسترس نبود


هستی! ولی صدای ضعیفی ته خطوط


یك ارتباط وصل شده با فقط سكوت


امواج ناامید! به من می‌رسد ولی


در انتظار! پاسخ قبلم معطلی


هستم! میان فلسفه‌ی هستن و شدن


پاكم كن از تمام ِ سرت، زنگ هم نزن


كه دستگاه مشتركت پشت هر عدد


در هیچ جا به هیچ كس آنتن نمی‌دهد!


فاطمه اختصاری



چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
من نیستم

این دو کار که امروز گذاشتم به قول ما تازه از تنور درآمده بفرمایید تا

سرد نشده........

 

1-یک روز مانده به بارشم قطع می شوم

 

تکه های له شده در استفراغ نفسم

 

دم و بازدم،بی دلیل

 

من نیستم.

 

2-خودم را دار نه

 به دیوار می زنم

و غم باد می کند

سیل یاخته های سوخته

 

دنیا را که خیس می کند فاضلاب ها

 

موش ها حاکم می شوند.





چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
قربانی

از باغ می برند تا چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب کرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی ات کنند

 





دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
و ناگهان ................مرگ

بابا بزرگ سلام

نفس های اکرم غمگین شده است

و در این غربت که حتی از مزارت فرسنگ ها دورم

هر روز اشک هایم را پس می زنم تا بگویم

که به حکمت خداوند راضیم

اما به اندازه تمام بوسه های همراه با دعای خیرت

دلم برایت تنگ شده

مرا ببخش که گریه هایم روحت را آزار می دهد.





یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
دلم گرفته

 

دلم گرفته از آدم هایی که میگن هواتو دارن ولی معنی شو نمی دونن

 

 از اونایی که میخوان فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند

 

 از اون هایی که زیر بارون برات می میرن

 

 ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره

 

از اونایی که سرشون خیلی شلوغه .

 

من مکافات لحظات اشتباه زندگیم هستم.





یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
من آمدم........................

به وب و لاگ قشنگت من امدم تو نبودی


و باز امدم اما و باز هم تو نبودی


به جان جفت (من و تو)که ترانه اخر


به مصرع مصرع هر بیت آمدم تو نبودی





یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
الهی

الهی درد مشتاقی نبینی

 

الهی غربت ساقی نبینی

 

الهی بالا اسم عزیزات

 

بمیری و هوالباقی نبینی.

چه جوری باور کنم که دیگه نیستی

بابابزرگ خوبم





سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
اگه باشی با نگاهت می شه از حادثه رد شد

دل مثل تنگ بلوری می مونه که با یه ضربه کوچک سنگ میشکنه و خورد می شه که هر تکه آن اگر حواست جمع نباشه امکان داره یه جای دلتو زخمی کنه و خش بندازه و اگه زخمی بشی باید اونو پانسمان کنی و ببندی .

تنگ بلور اگه خورد بشه نمی شه اونو دوباره به هم وصل کرد و تکه های اونو به هم چسبوند چون دیگه نمی دونی  که کدوم تیکه برای کجاس .

ولی دل یه حسنی که داره اینه که اگه زخمی بشه می شه با یه بخیه کوچک دوباره به هم وصلش کرد و یکیشون کرد .

ولی در کنار این حسن یه ضعفم داره که جای اون بخیرو نمی تونی از بین ببری و همیشه اون بخیه جاش می مونه و با یه نگاه یاد اون زخمی شدن می افتی و افسوس می خوری که چرا این زخم ایجاد شده و جاش روی دلت مونده .

ای کاش هیچ وقت تنگ بلوری نشکنه و هیچ دلی زخمی نشه که نتونی اونو دوباره مثل اولش درست کنی .

ای کاش دل من تنگی بود که جنس آن از شیشه نبود و از جنس آهن سخت و محکم بود که هیچ وقت نمی شکست و خورد نمی شد که دلی رو زخمی کنه .


 





دوشنبه 31 فروردین 1388 توسط اکرم مهدی پور(مکافات) | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:18)      1   2   3   4   5   6   7   ...  


بی سرزمین تر از باد کولی تر از ستاره
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
دوبیتی (74)
غزلیات (59)
ترانه (17)
درد دل (50)
مثنوی (4)
شعر نیما یی (21)
عکس (48)
بدون شرح (0)
اکرم مهدی پور(مکافات)
آدم برفی ها
آدم برفی ها
علیرضا بدیع
کینگامی
آوای آزاد
حدادیان
غزل باران
سپیده دم
شیطنت
کرم دندون
شیلاتی
اینترنت
شعر جوان
آوای نو
جستجوی شعر
دنیا موجودات زنده
ماهیان آکواریومی
دیوان وفال حافظ
موسیقی
فروغ فرخزاد
تب ترانه
کارت پستال
بیقرار
تو بهترین واژه برای آغاز کلامم هستی
ماه من
بچه شیلاتی
شهر ناشنا خته من بافت
یار دبستانی
هر دو روز یک شعر
مسافر
همه پیوندها
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
خرداد 1385
حالا تو با ما هم..........
و ناگهان تو بیایی به ناز در بزنی سری به خلوت خاموش یک نفر بزنی
قصه ی اون دلی که با برق چشمات میبری!!!!!!!!
یادش به خیر
چرا به مهتاب قانع شدیم ، پس خورشید چی ؟!!
خدایا...
به من حق بده
ای عشق
عطش
برای دختری که به دل حسرت پدر دارد
من خسته
افکار واهی
سیم کارت
من نیستم
قربانی
لیست آخرین مطالب
غزلگیجه
سارا ناصرنصیر
سایت رسمی
اندیشه
گلپونه ها
رقص روی سیم خاردار
ترمز
یگ قدم تا پل صراط
پائولو کوئیلو
نیستانی
چلچله
همشهری
یک جرعه غزل
علیرضا بدیع
shadidan asheghane
shaer
uar ycg
shaer divone
شب غزل
امام زمان
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
عشق
عاشقی جرم قشنگی ااست به انکار مکوش







بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :